تبليغاتX
راز آفتاب

مرور مهربانیها
تاريخ: چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت :12:13
 

از همان اولین ماههایی که با "راز آفتاب" همراز شدم  تصمیم داشتم از دوستان و همراهان عزیزی که  حق استادی به گردنم داشتند و دارند به نحوی شایسته  تشکری جانانه کنم . مدتها در پی فرصتی مناسب بودم اما نه زمانش را یافتم و نه  کلام نارسایم را لایق بر شمردن لطف بی دریغ دوستان دانستم و هربار امروز را به فردا و فردا را به فرداهایش موکول کردم...

 

امروز اما در آستانه ی دومین سالگرد تولد" راز آفتاب"  با این امید که شاید این طفل نوپا بخواهد کم کم شروع به حرف زدن کند واجب دانستم  تا اولین کلمات معنی داری که  بر زبانش جاری می شود  چیزی نباشد جز تشکری صمیمانه از همه ی عزیزانی که دستش را گرفتند و پابه پایش بردند و تمام  نادانی ها و ناپختگی ها و کودکی هایش را صبورانه تحمل کردند و می کنند .

امروزروز مرور مهربانیهاست  و من امیدوارم زبان الکنم از عهده ی بیان گوشه ای از آن همه برآید.

....

در این که ازین فضا بسیار آموخته ام شکی ندارم و در عین حال هر چه پیش تر می روم بیشتر مطمئن  می شوم که هیچ نمی دانم ، با این حال می خواهم برای تمام اینها ، آموخته ها و نیاموخته ها ، یک جا و یک صدا با راز آفتاب  از کسانی  تشکر کنم که برای انتقال دانسته هایشان به من از هیچ لطفی دریغ نکردند و نسیم محبتشان همیشه نوازشگر گوشه گوشه ی این خانه بود ...

 

از استاد مسلم شعر و ادب جناب دکترترکی بزرگوار که افتخار میزبانی نگاه گرمشان را همیشه نصیبم کرده اند...از جناب فرجی گرامی که آشنایی باشعرهای اهوراییشان انگیزه ی اصلی من برای دوباره سرودن شد ... از یاد یار  و همراهی برادرانه و همیشگی اش.... از جناب انصاری گرامی که مهربانی ذاتی مردم جنوب را  با تحمل بی تجربگی های من  برایم  جلوه ای  جاوید بخشیدند ...ازآقای شهاب الدین رهمنا و راهنمایی ها و لطف همیشگی شان که  هر باربا عبورخود عطر اردیبهشت را  پراکندند و گذشتند... و از خانم  فریبا یوسفی عزیز که مدتهابه عبورشان ازین خانه مفتخر بودم  و حالا...  "حالا تو" را هنوزمشتاقانه می خوانم ! و مریم توفیقی مهربان  که  نادیده به اندازه ی همه ی گلهای اردیبهشتی کوچه اش  دوستش دارم... ودیگر از تمام عزیزانی  که با حضور گاه گاهشان دلم را به نور امید روشن کردند و همه ی دوستانی که به تازگی  افتخار همراهیشان را یافته ام که  شاید تنها کلمات معتبر درج شده در راز آفتاب  نام بلند این عزیزان باشد در بخش پیوندها ...

و در آخر تشکری ویژه دارم از شاعر جوان و متعهد ایلامی  آقای نور مراد رضایی  که  طراوت رویایی کوهستانهای غرب را با ذوق و استعداد کم نظیر و خدادادشان درهم آمیختند و به نام با شکوه "باوه یال "،سخاوتمندانه بر کلمات بی روح من دمیدند و بیشترین نقد ها را برایم نوشتند  و دلسوزانه و مو به مو اشکالاتم را بر شمردند و راه  را نشانم دادند . و من بسیار نگرانم که بااین همه ضعف گیرایی، زحمات ارزشمند ایشان را  به هدر داده باشم .

.... 

باز تکرار می کنم که  هرگز نمی توانم   با این جملات ناقص حق مطلب را در قدردانی  از استادان بزرگ این کلاس کوچک ادا کنم و چه بسا که بیان نارسایم از ارزش  لطف آنان کاسته باشد اما  برای من با این توان اندک  و دست کوتاه ، انجام چنین وظیفه ای راهی جز این نداشت .

 

در پایان از خداوند مهربان می خواهم که به لطف و کرمش  راه ارتباط با بندگان صالحش را همیشه برایم باز بگذارد و مرا از شکر گزاران خالص خالق و مخلوق قرار دهد .

 

 

 

نوشته شده توسط آفتاب | موضوع: | لينک ثابت |
السلام علیک یا فاطمه ...بنت حبیب الله
تاريخ: دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت :7:49
 

دیوارو در وآتش و خون نالیدند

وقتی که تورا فاطمه می نامیدند

انگار درابتدای غمنامه ی عشق

تصویرسیاه نقش خود را دیدند

 

*********************

 

در سینه ی شب قیامتی بر پا بود

از اشک فلک چشم زمین دریا بود

باری که به دوش آسمان زخم نشاند

اندام نحیف  مادر گلها (س) بود

 

بانو مرا ببخش ...

 

نوشته شده توسط آفتاب | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت :12:42
 

دزدانه شنیدم که دعا می کردی!

ما خواب و تو آهسته صدا می کردی

دیدم که نگاهت به دلم دوخته شد...

وقتی که خدا  خدا  خدا می کردی

 

.......................

 

من آه کشیدم و تو هی خندیدی

لبخند زدم  ،اشک شدی باریدی

با ضد و نقیض زندگی مانوسم

ای کاش تو هم مرا نمی فهمیدی!

 

..........................

 

یک جرعه از آبروی باران برسان

اسباب پذیرایی ِ مهمان برسان!

او سرزده آمده ست و دستم خالیست

ای عشق ! به سفره ام کمی نان برسان!

 

نوشته شده توسط آفتاب | موضوع: | لينک ثابت |
پنجره
تاريخ: جمعه سی ام فروردین 1387 ساعت :17:54
 

لبخند زدی و پنجره جادو شد

نزدیک سحر کوچه  پراز شب بو شد

از عطر نگاهم همه مست اند امروز

بیچاره دلم، چه زود دستش رو شد!

 

نوشته شده توسط آفتاب | موضوع: | لينک ثابت |
بازهم گذشت...
تاريخ: جمعه نهم فروردین 1387 ساعت :9:14
 

دفترچه ی سبز خاطره پرپر شد

هر لحظه فدای لحظه ای دیگر شد

یکسال گذشت و تک گل باغ نگاه

یک شاخه ی خشکیده به روی درشد

 

نوشته شده توسط آفتاب | موضوع: | لينک ثابت |
!دفتر تکانی
تاريخ: سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ساعت :18:26
 

هر چند من وتو هر دو از یک نسلیم...

هم مسلک و هم مقصد و از یک اصلیم  

تردید نکن که باز در بازی عشق

پیش دل تو  خلع سلاحم ...تسلیم!

...............................

یک قصه ی پرحادثه یک دنیا نقش

گفتند بیا  ستاره باش و بدرخش

در بازی واژه ها گرفتـــــــــــار شدم

ای شعر جسارت است... اما تو ببخش!

................................. 

از آن همه آسمان کمی ابر بس است

جولان مرا وسعت یک قبر بس است

در بزم نگاه ناگهانت ای دوست!

یک جرعه دعا و حبه ای صبر بس است

 ....................................

افسوس گلم! توباز قهری با من؟

پیش همه شهد و مثل زهری بامن

عمری به سر آمد و نفهمیدم تو...

سرسخت ترین عاشق شهری یا من!!؟

..............................

و یک غزل بر گل نشسته!

 

ماساکنان کشتی بر گل نشسته ایم

بیهوده دلخوشیم که از مرگ رسته ایم

 

هر روز ذره ذره فرو می رویم و باز

توجیه می کنیم که سنت شکسته ایم!

 

در نقشه ی مسیر سفر دست برده ایم

از بند هرچه مرزو تقید گسسته ایم

 

از نا خدا بریده و هر یک خدا شدیم

مست غرور، دل به کف موج بسته ایم

 

سکان شکسته است و سکون سهم ماست آه!

ناجی بیا که دیگر ازین خواب خسته ایم

 

باید شبی به خاطرمان آوری که ما

محتاج یک شروع و طلوع خجسته ایم

 

از همه ی سرورانی که در این مدت با بذل توجهشان دلم را گرم و چشمم را روشن کرده اند نهایت سپاس را دارم .

امیدوارم در سال جدید بسیار بهتر باشم یا... نباشم!

 

 

نوشته شده توسط آفتاب | موضوع: | لينک ثابت |
بهار من ببار!
تاريخ: یکشنبه سی ام دی 1386 ساعت :12:4
 

گفتم پسر شیر خدا...گفت او کیست؟!

گفتم که حماسه...گفت این دیگر چیست؟

 

گفتم عطش و آتش و خار و نیزه...

بی تاب نشست و تا خود صبح گریست

 

 

گریه کن دخترکم !...  گریه کن

 بگذار گونه های سرخت با یاد رخساره ی زرد و زخمی دردانه ی حسین (ع) گر بگیرد . بگذارتپش قلب بی تاب و کوچکت صدای سم اسبها را در خود  گم کند و نفرت از سواران سنگدل عصر عاشورا را در رگهایت تا همیشه جاری سازد .

می شنوی عزیزکم!

این صدای تازیانه است که پیکر بهترین بندگان خدا را زخم می زند و عرش را می لرزاند . ...می شنوی صدای ناله ی مادری را که اشک و شیر و خون از چشمهای تا ابد منتظرش جاریست؟ ...صدای نازدانه ای راکه مهربانی همسفران نیزه سوار ،بی رحمی خارهای بیابان را از یادش می برد ....و اینجا ، همین نزدیکیها ، صلابت صدای  خواهرخمیده قامتی را که .......زینب است!

سرت را روی شانه ام بگذار که من ترنم هق هق معصومانه ی تو را به آهنگین ترین نواهای این روزگارنمی دهم .  بگذار طنین ناله ات گوش دنیا را کر کند  و آزادانه در آسمان و  زمین بپیچد و فرشتگان را غرق غرور سازد از سجده ای که بر عظمت روح بلند تو زده اند ...

دخترکم!

 چه خوب  فهماندی به من!  

تو را با تاریخ و حماسه چه کار؟  تو را با فلسفه و چون و چرایی کار چه کار؟!من یقین دارم که روزی همه ی این مفاهیم خشک، با طراوت حس لطیفی که اکنون در وجودت جاریست ، جان خواهند گرفت و سرشارت خواهند کرد ... 

پس بهار سبز زندگی ام!  ببار و ببار و ببار! که مادرانت هم بر شانه ی مادرانشان بارها و بارها  گریستند تا امروز اشکهای پاک تو مرهم دل سوخته و بی قرار "مادر"مان (س) باشد...

 آه که اگر نبود این بهار و این باران و این نسیم ملایم عاطفه...!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 شرمنده ام ازاین همه کاستی و شتابزدگی

نوشته شده توسط آفتاب | موضوع: | لينک ثابت |
...
تاريخ: پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 ساعت :2:43
 

به آسمان دعوتم می کنی؟!
مرا که این همه زمینگیر شده ام!
بي تاب و تشنه ...خسته و بال و پر بسته
مرا به خاك دوخته اند

                         باور کن!

دلم را به شوق پرواز نلرزان عزیزمن!
حرف بزن
به من بگو چگونه؟...تا کجا؟
با چه شوری و با کدام توان؟


خسته ام خسته
ازین همه تکرار حک شده بر سهم ماندنم
خسته ام خسته
از کوه ...از دریا...از زمین
و از آفتابی که می سوزدو می سوزاندم
بیا!
کمی پایینتر بیا
شاید رویاهایم
در سایه ی تو
چشمهای بازم را تجربه کنند

آه که چقدر آسمان با تو و آفتابی که پشت شانه هایت غروب می کند زیباست!
من ...تو ...و یک کهکشان به وسعت تمام تنهاییهایمان

سالهاست که خورشید را باچشم بسته دیده ام
و امروز
طعم تماشای آسمان را
به کام پلکهای خسته ام
چه گوارا می چشانی!


ومن می دانم که دیگر
هرگز نخواهم توانست
لذت پاک عاشقانه دیدن را
بی تو احساس کنم...

..............................

نوشته شده توسط آفتاب | موضوع: | لينک ثابت |
قدردانی
تاريخ: پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ساعت :10:36
 

مدیون توام  چه خوب درکم کردی!

.....

 

.....

.....

 

 

نوشته شده توسط آفتاب | موضوع: | لينک ثابت |
ترس و تاریکی
تاريخ: یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت :7:45
 

می ترسم ازین عشق فقط ننگ بماند!

دونام ترک خورده و یک سنگ بماند

 

خوش باش و فراموش کن آن قصه و بگذار

این نیمه ی تاریک ، دلش تنگ بماند

.

.

.

.

پیشنهاد

 

با این تن خسته استراحت  بد نیست

یک عمر خوشی! شبی کسالت بد نیست

 

بنشین و به آینه کمی  چشم بدوز!

از تار سفید مو خجالت ... بد نیست

 

نوشته شده توسط آفتاب | موضوع: | لينک ثابت |
© This Template Designed By Soltanbanoo